تبليغاتX
مستانه
مستانه
 
آرزوی بزرگ
سلام

ظاهرا بازم کمی دیر کردم برای اومدن و نوشتن.البته خیال نکنین چند صباح دیگه که مستانه بزرگتر بشه و سوات دار بشه از دست من راحت میشین.اصلا این خبرا نیست.این وبلاگ مستانه ست و برای همیشه توسط بابای مستانه به روز میشه.من برای همیشه در این وبلاگ از دخترم می نویسم از مستانه ۵ ساله تا مستانه .....تا زمانی که زنده ام.بگذریم

اول اینکه مامانش زنگ زد و گفت: مستانه برای اولین باره که دندونه جلوش لغ شده و کلی ناراحته و ترسیده.میگه اگه جاش دندون در نیاد چیکار کنم؟دخترم ناراحته که اگه دندونش بیفته زشت میشه.تلفن کردم ،رفته بود پیش خاله نازی.معمولا اینجور وقتا اون بهترین غمخواره هم مستانه ست و هم مامان مستانه. بهش گفتم بابا من خیلی خوشحالم.با صدای گرفته گفت:چرا؟ گفتم برای اینکه با خبر شدم دندونت داره می افته و این یعنی تو داری بزرگ میشی.همه ما،من، مامانت،خاله نازی و بقیه تا دندونمون نیافتاد بزرگ نشدیم.(البته بماند که مال ما یکی نیفتاد،نیفتاد وقتی هم که افتاد دندونه عقلمون افتاد) اینو که گفتم برق خوشحالی رو میتونستم تو چشماش تصور کنم.با صدای پر از انرژی گفت:مرسی بابا مجید.بهش وعده دادم که در اولین فرصت براش جایزه بگیرم.البته مامانش همون شب پیش دستی کرد و براش خرید.هر چی اصرار کردم بگو بابا مجید گرفته زیر بار نرفت.ولی بجاش پولش و زد به حساب من.

مستانه رو دیشب بعد از چند روز ندیدن یا کم دیدین کلی دیدمش.موقع خواب اومد پیش من تا براش قصه بگم.میخواست قصه علیمردان خان و که چند شب پیش وسط قصه خوابش برده بود رو کامل براش تعریف کنم.گفتم اول یه کمی از مدرسه برام تعریف کن. بعد. گفت:خوبه و مدرسه رو از مهد بیشتر دوست داره.معلمشون رو خیلی دوست داره و میگه معلم ما بچه است.گفتم چرا؟میگه چون مامانش تو کلاس هی به موبایلش زنگ میزنه اونم میگه سلام مامان.خوب بچه است دیگه که میگه سلام مامان.

می گفت:معلممون رفته مدرسه درس خونده رفته دانشگاه.حالا اومده معلم شده.منم دوست دارم درس بخونم و معلم بشم.کلی ذوق کرد و با شروع قصه علیمردان خان خوابش برد.

شب بخیر 

دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:52 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


مدرسه آی مدرسه
سلام

الان مستانه نزدیک به دو هفته هست که مدرسه میره و بیشتر رفتارهاش متاثر از فضای مدرسه شده.

داره سعی میکنه خودش رو بزرگ شده جلوه بده و مامانش هم به شدت داره کمکش میکنه.خانم معلمش رو خیلی دوست داره و با همکلاسی هاش اخت شده.

چند روز پیش یکی از دوستان که موسسه اموزش زبان داره،لطف کرد و یه بسته اموزشی رو که برای گروه سنی مستانه هست داد که بدم مستانه.کلی ذوق کرد و به کمک مامانش داره روی کتابش شبی یک صفحه کار میکنه و فیلم های اموزشی اونوهم میبینه.

دیشب باران و بامداد بچه های یکی از دوستام که خانواده بسیار نازنینی هستن،مهمون مستانه بودن.تا نیمه های شب کلی بازی کردن.پیشنهاد دادن تو این تعطیلاتی به اتفاق بریم شمال.دارم تلاش میکنم بشه. 

جمعه سوم آبان 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر
 
لینک مطلب


اين وبلاگ مستانه خانوم 7 ساله است كه توسط من ( بابا مجيد) به روز مي شه. يه جور خاطرات و نوشته هاي من در مورد مستانه است. مستانه 15 اسفند 1381 در تهران به دنيا اومده و اون بعد از من عاشق موسيقي و نقاشيه.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

پیوندها
استقلال ایمان
ثمانه
ندا
باران
توکا
من و هیوا
کلبه تنهایی
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

پیوندهای روزانه
مستانه در مسجدالحرام
مستانه در اتوبوس
اینم عمو حمید و عمو محسن(بابای شهریار)
اینم عکسی از بابای باران و بامداد.عمو علی
مستانه با لباس احرام در مدینه.مسجد شجره
اینم عکسی از باران و بامداد.دوستهای مستانه
اینم عکسی از شهریار دوست مستانه
اینم عکسی از مستانه با لباس محلی
اینم عکسی از عمو سعید
مستانه با چادر عربی در مغازه ای در مکه
مستانه در مدینه. مسجد النبی2
مستانه در مدینه. مسجد النبی
مستانه در مراسم اختتامیه نمایشگاه نورپردازی شهری3
مستانه در مراسم اختتامیه نمایشگاه نورپردازی شهری2
مستانه در مراسم اختتامیه نمایشگاه نورپردازی شهری1
مستانه با لباس فرم مدرسه
عكس جديد01
عكس مستانه
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ